نامه چهل و دوم

مادرم وقتی 32 ساله بود، من 11 ساله بودم. بزرگ ترین غم های زندگی ام رنج های مادرم بود. چه شادم که فرزندی ندارم، موجود کوچکی که لابد اگر الان بود از گریه کردنم شکنجه می شد، از سگ دو زدن شبانه روزم، بی امیدی و تنهایی ام چنان غم می خورد که آرزو می کرد کاش به دنیا نیامده بود شاید مشکلاتم کمتر بود_چنان که من آرزو می کردم_ چه کسی می گوید کودکی دنیای بی غمی ست؟

نامه چهلم

وقتی دختر بچه کوچکی بودم دلم می خواست می توانستم آینده را ببینم. مثل پیشگو ها یا کف بین های توی افسانه ها. بعدتر ها زندگی طوری شد که همه آینده مثل یک کتاب باز پیش رویم بود. همه اتفاقات فردا و روزهای بعد را می دانستم، سال های بعد را حتی. اما هیچ کاری نمی توانستم بکنم. نمی توانستم چیزی را تعییر بدهم یا جلوی رخ دادنش را بگیرم. کاش هیچ وقت آن قدر عاقل نمی شدم وقتی این قدر ناتوانم. کاش آینده معلوم این قدر محتوم نبود.

نامه سی و هشتم

آدم هایی هستند که خوب و مهربان و دوست داشتنی و دلسوزند. ولی رابطه با آن ها مثل این است که با یک سوسولِ نازک نارنجیِ کوه نرفته، وسط زمستان برفی تا ایستگاه پنج توچال بروی. حتی اگر موفق شوی، خیلی بیشتر از آن چه باید خسته می شوی. رابطه آدم محکم و مطمئن می خواهد. آدمی که بدانی هر لحظه کنارت هست و راه دور و دشوار و سخت را لذت همراهیش دلنشین می کند.

نامه سی و هفتم

عادت کردن چیز خوبی ست. آدم ها دوست ندارند که عادی شوند، که عادت شوند برای عزیزانشان. اما چه چیز عاشقانه تر از این است که فکر کنی کسی که دوست داری آن قدر عادی شده، آن قدر عادت کرده ای به بودنش که دیگر حضورش یه چیز خاص، یک اتفاق خارق العاده و حادثه ای که ممکن است هر لحظه به پایان برسد نیست، بلکه بخشی از زندگی ات و اصلا خود زندگی ات است؟ درست مثل نفس کشیدن. مثل جزیی از بدنت، قسمتی از وجودت.

عادت کردن یعنی امنیت، یعنی آرامش. یعنی می دانم که هستی و از بودنت لذت می برم.

نامه سی و ششم

می دانی دل تنگی این وقت صبح خیلی وسیع است. مخصوصا اگر ساعت 5 در تاریکی هوای رقیق صبحگاه به زودی پاییزی خلوتی، از قطار پیاده شوی و کنار خیابان نسبتا دراز بی قواره ای ایستاده باشی منتظر تاکسی و آدم بی سر و پایی سوار بر رخش نفرت انگیزش به نام موتور که به تنهایی نیمی از خاطرات تلخ دوران تنها زندگی کردنت را به دوش می کشد مدام 100متر بالاتر برود و برگردد و جمله های کثیفش را تکرار کند. تو سردت باشد، خسته باشی، دل گرفته باشی، و آن درد ماهانه لعنتی بیچاره ات کرده باشد و بعد از همه این ها تازه از خودت بپرسی اصلا من وسط این خیابان چه می کنم؟

تا می توانی از دلتنگی های اول صبح فرار کن. ساعت 5 صبح وقتی ست که باید توی تختت جا به جا شوی با نرم ترین حرکت ممکن، آن قدر که دست گرم هیکل خوابیده کنارت بی اختیار بلند شود و بیفتد دور کمرت و بعد فکر کنی خب کجای خواب شیرینم بودم؟ و باز دو تکه خواب روشن و سبک ات با چسب دلنشین نوازشی گرم به هم گره بخورد.